شب
هرشب این موقع ها بابت یه مشت درد قدیمی گریه میکنم. ساعت از یه حدی که میگذره همه خاطره های بد، رنج ها، دردها میان بالا و آخرش به گریه ختم میشه. امشب دیگه حوصله و انرژی واسه گریه های وحشتناک رو ندارم. به چند قطره اشک بسنده کردم. میدونم نه تنها چیزی درست نمیشه که همه چیز هر روز بدتر میشه. چقدر من بدبختم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:47
توسط ف
|