روز سنگین و پرمحتوایی بود. از دیشب که نخوابیدم شروع شد و بعد صبح که امتحان رانندگی داشتم و هنوز هرچی فکر میکنم نمیفهمم چرا ردم کرد و بعد اومدم خونه تا یه چیزی خوردم و چشمام گرم شد، ساعت دوازده خوابیدم راس دو از سر و صدای تعمیرات همسایه پایینی بیدار شدم. ولی خواب با کیفیتی بود. دوساعت بود ولی خستگی‌ام در رفت. هنوز لود نشده بودم مامانم سراسیمه در حال جارو کردن کل خونه گفت فلانی میخواد بیاد دیدنمون. نگو یه تعداد زیادی میخواستن بی خبر بیان سر بزنن یکی شون فقط خودشو خبر داده گفته یه ساعت میخوام بشینم. اون یه نفر اومد بعد پشت سرش هر ده دقیقه خانواده های بعدی اضافه شدن. ادم هیچوقت نباید بی خبر بره خونه کسی. نه به خاطر آمادگی مادی اش، که به خاطر اینکه ممکنه تو شرایط روحی و جسمی مناسبی نباشه و اصلا یه اوضاعی باشه تو خونه که نخوان یا نتونن پذیرای مهمون باشن. در هرصورت. یه سری دیگه هم جدا از اون گروه و بی خبر از اون گروه دیگه اصلا تو یه فاز دیگه و با کیک و کادو برای تولدم اومده بودن. تولدی که دوماه پیش بود، چون مامانبزرگم تازه فوت کرده بود و اصلا خونه نبودم، اون موقع مطرح نبود. ما اصلا خانواده تولدی ای نیستیم. نمیدونم چرا اینکار رو کردن واسم. نه انتظارش رو داشتم نه منتظرش بودم. حقیقتا روز تولدم از بقیه روزهای سال کم اهمیت تر و تلخ تره معمولا. دوست ندارم کسی به خاطرم اذیت بشه و حتی لحظه ای وقت بزاره برای این قضیه.. از این بگذریم بعد از اینکه از پس تعداد بالایی مهمون براومدیم و رفتن؛ نشستم یه دل سیر گریه کردم. از اینکه امتحانم رو رد شدم و کادو و کیک نمیخواستم و دوست ندارم این کارها رو و تنهام و هیچکس حرفم رو نمیفهمه. نباید از چهارتا اتفاق ناخوشایند به دردهای بزرگم میرسیدم ولی حال روحی‌ام واقعا خوب نیست.