دیشب به امید اینکه امروز قراره اتاقم رو اساسی تمیز کنم خوابیدم. امروز پا شدم دیگه کمر همت رو بستم اتاق رو عمیقا تمیز کردم. ظاهرا خیلی تمیز و مرتب بود ولی فقط خودم میدونستم که چه خبره. یه جوری زیر همه چیز خاک نشسته بود انگار صدساله کسی اینجا زندگی نمیکنه. روی وسایل خاک نبود چون گردگیری ها همیشه سطحی بوده ولی زیرشون خاک بود. بعد از تمیز کاری، وسایل رو هم جا به جا کردم و الان که تموم شد اصلا از نتیجه راضی نیستم. چینش قبلی خیلی بهتر بود. الان یه طرف پر وسیله و قفسه کتاب و دراور و تخت و چی و چیه. یه طرف خشک و خالی . واسه اینکه یه طرف اونقدر خالی نباشه یه گلدون گل گذاشتم بعد خود گله احتیاج به احیا داره و باید گلدونش عوض بشه و چشم هرکی به اون بیوفته بیشتر افسردگی میگیره. توی همون پایان مرحله تمیزکاری باید کار رو خاتمه میدادم و چیزی رو جا به جا نمیکردم چون اتاق تعادل و تقارنش رو از دست داد و یه جوری شد. وا. الان یه اتاق بسیار تمیز دارم ولی به شدت آزاردهنده چشم. بعد اینکه هیچ موجود زنده ای پیدا نشد پس این چیه که نصف شب ها صدا میده؟ دیگه بهرحال الان خسته شدم و دوست هم ندارم شکست رو بپذیرم و برگردونم به حالت قبلی. همینجوری خوبه اصلا. خیلی هم قشنگه.