بچه
اطرافمون دوتا خانواده بچه دار هست که هردوتا بچه های کوچیک دارن. یه خانواده آروم و منطقی و بی حاشیه و بچه شون میره مهد و همین. خانواده دیگه فقط نق نق و غرغر از بچه داشتن. خسته ام کردن. نه اینکه ما خیلی رفت و آمدی باشیم. ولی مشکل اینه مامانم فکر میکنه چوب جادو داره باید همه انسان ها رو نجات بده. البته هرکی که غریبه است نه ما. من واقعا از پدر و مادری که از بچه هاش ناله میکنه حالم بهم میخوره. خب بچه دار نمیشدی. دوست نداشتی، حوصله نداشتی یا هرچی دیگه چرا مخ ما رو به کار میگیری. باز ما دیشب میزبان همونا بودیم چون گفتم که مامانم فکر میکنه برای همه دنیا باید فداکاری کنه و ما هم باید باهاش راه بیایم چون همینه که هست و مهمونا اومدن و رفتن و بچه هاشون موندن.. وای. دوتا بچه، کپی پدر مادرشون فقط بهانه گیر و گریه و زاری. چون پدر مادرشون از بچه داری خیلی مینالن مامانم فکر میکنه پس باید نجاتشون بده و دعوتشون کنه و بچه ها رو به زور نگه داره. خب واقعا به ما چه ربطی داره. پدر مادر سالم و جوون شون باید مسئولیت حماقتشون رو گردن بگیرن نه پدر مادر فرسوده من. خسته شدم از این دوتا بچه بهانه گیر که امسال تابستون هفته ای دو روز خونه ما بودن و چهل و هشت ساعت هر هفته صدای گریه و بهانه گیری تحمل کردم چون مامانم میخواد همه انسان ها رو از عذاب دور کنه. وقتی میدونستن بچه دوست ندارن چرا بچه دار شدن. اونم نه یکی. دوتا. تربیت هم که کلا کنسل بوده. وای چقدر بی ادب و بهانه گیر و گریه کن و ناله کن و جیغ و دادی ان. الان هم یکی شون هنوز بیداره داره گریه میکنه.😭