رفتن
در حالی که چمدونم رو جمع کردم و همه چی رو ریختم تو کیف ها که امروز سوار ماشین بشیم بریم خوابگاه؛ دیشب تازه دانشگاه اعلام کرد کلاسا تا دوهفته مجازیه و خوابگاه رو تا اون موقع باز نمیکنن. واقعا زیباست. الان با این چمدونای بسته گوشه اتاق که سرشار از انرژی منفیه باید زندگی کنم. حس ترس و نگرانی و غم رفتن میاد میبینمشون. ولی مامانم مثل اینکه اصرار داره هرطور شده برم خوابگاه چون هنوز داره وسیله جمع میکنه و چیز میز میاره ببرم. دوست داشتم صبح بگم این کارا یعنی چی و مجازی شده ولی گفتم ولش کن کسی صدای منو نمیشنوه و کسی به حرفام گوش نمیده.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 12:17
توسط ف
|