هفته
این هفته بدبختی رو با بدبختی روشن کردم. الان باید خوابگاه میبودم ولی تو خونه نشستم دنبال دکتر برای مامانم. اول هفته زانوش ورم کرد دیگه نتونست راه بره کلی دکتر اومد خونه و آزمایش و.. گفتن آب آورده باید آبش رو بکشن و چه میدونم هزارتا آزمایش و نمونه گرفتن. از اون روز دیگه نتونست راه بره. دیشب هم دعوا شد که چرا نبردیمش بیمارستان و اینکه الان درد داره تقصیر ماست که نبردیم بیمارستان و بستری نشده و هرچی میگم اونجا مسکن میزنن که فکر میکنی درمان شدی و گرنه همینه که الان تو خونه دکتر انجام داده؛ کسی حرفم رو نمیفهمه. داروهایی که مامانم میخوره روحیه و اعصابش رو بهم میریزه و چون از اول هفته تعداد و دوز داروهاش رو زیاد کردن اصلا اوضاع خوبی نداره. یکی از قرص هاش رو که خودم به جای سه تا یه دونه میدم تا بیشتر از این عصبی و بی منطق نشه. کار اشتباهی هم نیست. پسر زندگی واقعا مسخره است. هیچکس هم نیست باهاش برم خوابگاه. یه روز قاطی کردم گفتم تنها میرم بعد که آروم شدم یادم اومد حجم وسایلم خیلی زیاده و تنهایی خودم نمیتونم ببرم. شنبه کلاس ها شروع میشه و من هنوز تو خونه نشستم با مامان بابام سر و کله میزنم. کلاسای مجازی رو هم یکی در میون شرکت کردم و نمیدونم اصلا دقیقا چندتاش تشکیل شده. بابت اینکه الان همه رفتن خوابگاه و من تو خونه گیر افتادم اینقدر غمم زیاده که حد و حساب نداره. یه چیزی ته دلم میگه حذف ترم بزنم و بشینم برای کنکور بخونم و ترم بعد رو مرخصی بگیرم. جرئت اینکارا رو ندارم. نمیدونم چی میشه. امیدوارم تا شنبه به خوابگاه برسم. اما چجوری خدا داند.