اندازه نفرت و غریبگی‌ام نسبت به خوابگاه قابل وصف نیست. فردا همه کلاسا شروع میشه و من هنوز نرفتم دانشگاه. نمیخوام برم. دلم نمیخواد برگردم. ولی تو خونه موندن هم دیگه غیرممکن شده. از اینکه الان همه توی خوابگاهن و من تو خونه کفری ام. از اینکه همیشه همه شاد و سرزنده بودن ولی من غمگین و ساکت و ساکن بدم میومد. تو یک سال گذشته که خوابگاهی بودم هربار اومدم خونه داغون تر برگشتم خوابگاه. یا مامانبزرگم مریض بود و حالش بد بود و تعطیلات رو توی بیمارستان به سر میبردم یا تو خونه همه افسرده و داغون بودن و کسی از اومدنم خوشحال نبود. نمیخوام برگردم اونجا. نمیخوام برگردم خوابگاه. ولی تو خونه هم اگه بمونم از همینی که هستم داغون تر میشم. نه پای رفتن از اینجا نه طاقتی که بمانم.. فردا کلاسا شروع میشه و من تو خونه دارم پرستاری از بیمار میکنم..