برگشت
صبح جمع کردم اومدم خوابگاه. دلم نمیخواست بیام ولی خانواده مجبورم کردن. ساختمون جدیدی که توش افتادم باصفاتر از قبلیه است. محوطه اش سرسبزه. اینقدر زود راه افتادم حتی به کلاس ساعت ده صبح هم رسیدم. ناهارمم خوردم حتی. دیشب گفتم نمیرم خوابگاه حذف ترم میکنم بابام گفت چه غلطا. واسه اینکه نیام دیگه دست به دامن حضرت حافظ و استخاره و دعا و منجات شده بودم. صدتا فال گرفتم که تهش بگه نرو خوب نیست همه رو از یه دم گفت خیلی کار خوبیه باید انجامش بدی. واقعا که. حالا بماند.. هم اتاقیای جدیدم مثل قبلیا گرم و صمیمی ان. فقط با قبلیا سر ساعت خواب و بیداری مکافات داشتیم این یکی ها رو نمیدونم. تخت پایین هم بهم افتاد. فقط یه مشکل بزرگ به وجود اومدههه. بالشتم رو جا گذاشتم :)))))))) هم اتاقی ام میگه بگم برام پست کنن ولی خودم از خنده خفه میشم برم بالشت رو تحویل بگیرم با بالشت در دست تو دانشگاه تردد کنم برسم خوابگاه. الان باید برم بالشت بخرم :)))))))) تو جاده ده دقیقه مونده بود برسم یهو سوال پیش اومد واسم آیا من بالشتی توی وسایلام گذاشتم؟!!؟!؟!؟! هرچی فکر کردم بالشتی رو به خاطر نیاوردم. حالا کی حال داره شب بره بالشت بخره؟؟؟؟!!؟!؟!؟!؟!؟ بعد یه چیز دیگه اینکه ترم پیش دانشگاه میبرد مشهد یکی از هم کلاسیام که کلا ده کلمه هم حرف نزده بودیم باهم گفت کانال همون کانونی که مشهد میبره رو بفرستم واسش. بعد امروز جلوم رو گرفت گفت از طرف همونجا اربعین رفته کربلا بعد چون من کانال رو بهش دادم کلی دعام کرده. اینم چیز خوبی بود در شروع روز. ولی دیدن همه اینا و اتاق خوب و تخت پایین و... باعث نشد غم ها و ناراحتی هام که تو خونه داشتم یادم بره. از مریضی مامانم و در بستر بودنش تا هزارتا چیز دیگه..