بد
شب اول زندگی در خوابگاه جدید اصلا خوب نبود. هم اتاقیام با همه چی شوخی میکنن. یکی شون از قبل منو میشناسه قبل اینکه بیام بهشون گفته موقع خندیدن خیلی غش میکنم؛ منو که دیدن گفتن تو همونی ای که وقتی میخنده غش میکنه اشک میریزه؟ خوشم نیومد. شوخی بدی نیست ولی من بی جنبه ام. نه خودم شوخی میکنم نه دوست دارم کسی سر به سرم بزاره. بالشتم رو خونه جا گذاشتم. اولش طنز بود ولی الان خیلی ناراحتم. چون یا باید برم در سطح شهر بالشت بخرم یا اینترنتی بگیرم. نمیخوام تا اطلاع ثانوی برم بیرون دانشگاه. اونم واسه خرید بالشت. اینترنتی هم چند روز طول میکشه و مسخره است برم دفتر پست بسته بالشت تحویل بگیرم. کلا ناراحتم. بابت همه چیز. تنهایی های بی پایانم تو دانشگاه دوباره شروع شده. هم دوست ندارم با کسی صمیمی بشم و با هیچکس حرف نمیزنم هم اینکه همیشه از نداشتن دوست مینالم. نه حاضرم گاردم رو بیارم پایین نه شرایط رو میپذیرم. از خوابگاه متنفرم. متنفر. شرایط زندگی توش به هیچ چیز زندگی آدمیزادی نمیخوره. تنها نکته مثبت امروز این بود که درسهای صبحم رو نشستم مرور کردم ده دقیقه بیشتر زمان نبرد اما خوب بود. دلم میخواد برگردم خونه پیش مامانم باشم که مریضه. برگردم خونه تو حال خودم باشم و کسی باهام حرف نزنه و کاری بهم نداشته باشه.