از اینکه فردا صبح کلاس ندارم ناراحتم. عجیبه. امروز پوسیدم از صبح. حالا تو خونه سال به سال بیرون نمیرفتم الان اصلا تحمل تو اتاق بودن رو ندارم. قرار بود واحد کم بر دارم ولی دیدم اینجوری زیاد تو خوابگاهم و باید خیلی چیزها رو تحمل کنم برای همین تو حذف و اضافه باز کلاس برداشتم که روزهام کاملا پر بشه. هنوز یه دونه عمومی میتونم بردارم ولی دیگه عمومی خالی نیست و گرنه اونم برمیداشتم که خدایی نکرده در طول هفته زیاد بیکار نباشم و تو اتاق نباشم و چیزی رو تحمل نکنم. هم اتاقیام تو این سه روز نتونستن نظرمو جلب کنن. حالا انگار نظر من چقدر مهمه. ولی فعلا کلا جدا زندگی میکنیم. آب، هوا، غذا، زندگی. یکی از هم اتاقیام هنوز نیومده و یه تخت خالیه ولی دوستای یکی شون بیست چاری اینجان. یکی از دوستاش که کلا انگار ساکن اینجاست. اصلا حس نمیکنم مال یه اتاق دیگه است ولی دوست ندارم اول ترمی بدفازی کنم بگم دوستاتو نیار و فلان. حالا منتظرم ببینم اون یکی دیگه میاد یا نه. امیدوارررمممم که بیاد. چون اگه نیاد یکی از دوستای همین دختره میاد اینجا جای اون. اونم که.. وع. من نمیخوام بیشتر از این تو اتاق باشم. تنها و تحت فشار. امروز که داشتم به ترم پیش و هم اتاقیای قبلی ام فکر میکردم یهو با خودم گقتم که چرا یه سری چیزا رو همون موقع نفهمیدم‌. چرا یه چیزایی رو از هم اتاقیای سابقم دیدم و متوجه نشدم و الان که اومدم اینجا دارم میفهمم. چرا چرا چرا. کاش همون موقع فهمیده بودم.. ولی حالا فردا که با سلف و کلاس عصر میگذره ولی دو روز تعطیلی آخر هفته رو چیکار کنم. دو رووووز.