امروز یه جمعه خیلی معمولی و بی حاشیه بود. کار خاصی نکردم. هیچی هیچی، ولی زود گذشت. فقط هم اتاقی که نیومده بود، ظهر اومد. حالا نکته جالب اینه که این هم اتاقی ام که اومده طبق گفته هم اتاقیای قبلی اش خیلی اخلاقاش خاصه و رو همه چی حساسه بعد از لحظه ای که اومده اون دوتای دیگه و دوستای بیشمار یکی شون از اتاق فرار کردن، رفتن و کلا نیستن :)))) باید حتما یه سلیطه میومد که اینجا رو ترک میکردن آرامش برقرار میشد :)) همه چی رو جمع کردن بردن یه اتاق دیگه اونجا میشینن پرت و پلا میگن. حتی لیوان ها و کتری و قوری شون. راضی ام فعلا. هنوز به مرحله اینکه حوصله ام سر بره و ببینم بقیه بهشون خوش میگذره بشینم گریه کنم نرسیدم. تو یه هفته گذشته خبری از آرامش نبود و در اتاق کلا باز بود. الان خیلی بهتر شد. شاید شب اوله از فردا باز همون آش و همون کاسه باشه. ندانم. امیدوارم همه روزها مثل امروز زود و تند و سریع بگذرن و تموم بشه. چون دلم برای مامانم تنگ شده و میخوام برگردم خونه و توی خونه باشم..