هرگز
یک هفته سخت دیگه قراره شروع بشه. روزای تعطیل به چشم بهم زدنی میگذره حالا سر کلاس ها هر دقیقه معادل ده سال نوری طول میکشه. باز فردا قراره وارد جهان پس از اتاق بشم و با آدمها برخورد کنم و این همه چیزهای مزخرف رو تحمل کنم. دیروز که همه اش به حاشیه گذشت. امروز به مریضی و باز هم حاشیه. میخواستم کمدم رو مرتب کنم، لباس های بیرونی رو بشورم و هزارتا کار دیگه. کلا هیچی. اصلا نمیخوام فردا صبح زنگ گوشی ام به صدا دربیاد، بلند شم، دست و صورتم رو بشورم، با قلبی اندوهگین لباس بپوشم، ساقه طلایی با روکش شکلاتی بخورم، جرعه ای آب بنوشم که از تشنگی نمیرم، در اتاق رو باز کنم، بند کفشام رو روی پله ببندم، دو طبقه برم پایین، در پایین رو باز کنم و پا به جهان بیرون بزارم. هرگز، هرگز، هرگز.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۴۰۲ ساعت 20:19
توسط ف
|