روزها
اتفاق جالب روزی که گذشت این بود که شب داشتم قهقهه میزدم و هم اتاقی ام گفت آخر این جور خنده ها گریه است و پایان خوبی نداره. تو دلم گفتم بروبابا من دیگه با غم هام شب و روز زندگی میکنم هیچی غافلگیرم نمیکنه. ولی آخرش یه چیزایی گفته شد و یه حرفایی پیش اومد که جدی تا یه لحظه اتاق خالی شد گریه کردم و تا برگشتنشون صورتم رو پاک کردم کسی نفهمه. دنبال یه تیکه کاغذ بودم که حرفامو روش بنویسم که حالم بدتر نشه پیدا نکردم. جزوه ای که جلوم بود هم امانت بود. سخت شد. فردا هم روزگار جدیدی دارم با چیزهایی که دیدم. آخرشم به هم اتاقیام گفتم گول خنده هامو نخورین من خیلی افسرده ام اونام گفتن نه بابا ما میدونیم همه چی رو. یکی دیگه ام گفت همیشه عصبانی هستی :))) در هر لحظه و هرجا :))) ولی اون چیزایی که منو بهم ریخت این حرفا نبودن..
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۲ ساعت 2:0
توسط ف
|