امروز ورودیای جدید اومدن دانشگاه که کلاساشون شروع شده، اینقدر همه جا شلوغ شده انگار تا دیروز تو بیابون درس میخوندم. هیچ کس نبود تا همین دیروز. مادر پدرا با پوشه مدارک در سطح دانشکده ها، در کلاس رو باز میکردی میدیدی یه مادری با بچه اش تو کلاسه داره نگاه میکنه ببینه اینجا چیا داره‌. یه پسره ای زنگ زده بود به مامانش میگفت آره مادر اینجا همه چی هست. آره خب واقعا اینجا پر از خالیه. هنوز اولشه‌.. حالا اینا هیچی. آزمایشگاه فیزیک داشتم کوییز گرفت خیلی بد دادم. یعنی داغون. اینکه درست نخونده بودم و جدی نگرفته بودم هیچی، هم گروهی ام یه دختریه درسخون و زرنگه، سیم ها رو تند تند وصل میکرد و همه چی رو بلد بود بعد من کل مدت داشتم فقط نگاه میکردم و فکر میکردم اینا که تو جزوه نبود از کجا بلده ازش پرسیدم گفت نشسته ویدیو دیده. یعنی جزوه کافی نیست باید ویدیو هم دید. درس یه واحدی چقدر حاشیه داره‌ جدی. بعد استاده اومد گفت چرا صم البکم وایستادی نگاه میکنی البته با لحن خوب و خنده نه با دعوا. میخواستم بگم هم گروهی ام خیلی بلده اصلا اجازه عرض اندام نمیده من فقط یادداشت میکنم بزارید انصراف بدم از این درس. کوییزم رو هم که بد دادم.. این ترم یهو خیلی همه چی جدی و سنگین شده. همه درس ها یا ارائه دارن یا کار عملی یا تمرین یا کوییز یا پرسش پای تخته. شنبه معادلات دیفرانسیل میخواد ببره پای تخته درس بپرسه. یا خدا. اصلا اعتماد به نفس اینکه جلوی پنجاه نفر برم پای تخته دیفرانسیل حل کنم ندارم‌‌. بقیه درس ها هم همینطور. خیلی سخت شد. حسم این روزها این مدلیه که انگار مورد حمله قرار گرفتم و هیچ دفاعی ندارم. طولانی میشه حرفم ولی یکی از درسای عمومی روز اول یه دختری کنارم نشسته بود خیلی معمولی بود بعد استاد اومد بین همه بچه ها این دختره رو گفت نماینده باشه. حالا از اون روز که نماینده شده کلا از این رو به اون شد. خیلی با اعتماد به نفس تر و حتی به نظرم خوشگل تر. اینه معجزه اینکه یکی بهت توجه کنه و قدرت داشته باشی و حس کنی تفاوت داری یا برتری یا به چشم اومدی. بگذریم.. ناراحتم. بابت همه چیز‌. من اصلا دوست ندارم ارائه بدم یا برم پای تخته سوال حل کنم یا کار گروهی داشته باشم. کاش میشد برای کسی مثل من همه چیز رو تنهایی پیش برد. ارائه ها رو خدا به خیر کنه.