کاش امروز امام زمان ظهور میکرد درگیر ظهور میشدیم و من مجبور نبودم تمرین های دیفرانسیل رو بنویسم. از اول هفته هرکیو دیدم باهاش درمورد دیفرانسیل و اینکه شنبه میخواد ببره پای تخته حرف زدم. چوب خط هام پر شده نمیتونم سر اطرافیانم غر بزنم. از این همه سوال یه دونه اش رو هم حل نکردم. ایده ای ندارم اصلا. چیکار کنم حالا؟ کلاسم رو نرم؟ خیلی حرکت ضایعی هست و استاد میفهمه نمیخواستم برم پای تخته. یا اینکه برم و اگه صدام کردم بگم حل نکردم و بلد نیستم. صادقانه. اینم خیلی شرایط بدی رو به وجود میاره و ممکنه بگه بیا و کمکت میکنم و بعد کمک هم نمیکنه و فقط تله است. واقعا از ترم یک من با این استاده ریاضی یک داشتم تا الان تنها کسی بوده که اینکارای شنیع رو انجام میده. بقیه میان درس میدن و میرن و با دوتا امتحان سر تهش رو هم میارن. پای تخته بردن چیه آخه. حالا این هیچی. هم اتاقی ام مغزم رو فرسوده کرد اینقدر سر و صداهای ریز ریز داره. دیگه داد همه رو درآورده. یا آهنگ گوش میده یا تو اینستاست یا تلفن حرف میزنه. نمیتونه بدون سر و صدا زندگی کنه. واقعا خسته ام از دستش. واقعا واقعا واقعا. نمیخوام لحظه ای ببینمش. خیلی سر و صدا میکنه. تا نصف شب آهنگ میزاره، وقتی همه خوابن تلفن حرف میزنه، در کمدش رو میکوبه. امروز از بیرون اومد نه اینکه خیلی سرشار از آرامشه در یخچال رو باز کرد یه چیزی گذاشت همونجوری در رو باز گذاشت به بقیه کاراش رسیدگی کرد. بعد نیم ساعت دید در بازه رفت بستش. حالا این دختره که همیشه هست و باید تحملش کنم دیفرانسیل فردا رو چیکار کننننممم. هیچی حل نکردم و میخواد بپرسه. کاش کوییز بود آبروم بین خودم و خودش میرفت. نه اینکه صدام بزنه و هیچی بلد نباشم و حل نکرده باشم و همه بفهمن.