روزها
دیروز صبح اومدم خونه چون با مریضی و زندگی تو اون خراب شده داشتم سوءهاضمه میگرفتم و کم کم به دار فانی نزدیک میشدم. تو خونه خبری نیست فقط مامانم از وقتی رسیدم به صورت امپیتری تو یه ساعت کل خبرای یه ماه گذشته رو به سمع و نظرم رسوند. از فامیل و همسایه و خودش و همه چی. الان دلم میخواد صدبار برگردم به دیروز صبح که رسیدم ترمینال و اسنپ گرفتم به طرف خونه. نمیخوام فردا باز برگردم خوابگاه و با یه مشت احمق زندگی کنم. بعد از ظهر لباس هام رو ریختم تو ماشین لباسشویی همینطور که به چرخیدن لباسام زل زده بودم برای نعمت وجود همچین وسیله ای ده بار پروردگار رو حمد و سپاس گفتم. جدی از شستن لباس هام با دست و تمیز نشدنشون بدم اومده. قشنگ میفهمم نسبت به ترم پیش صبر و تحمل و اعصابم کلا از دست رفته. دیگه جواب خودمم به زور میدم چه برسه زندگی بین کلی آدم دیگه. حالا قبلا میومدم خونه از تصور برگشتن استرس میگرفتم که وای. جا نمونم؟ اتفاق بدی نیوفته؟ چیزی نشه؟ الان دیگه اونجوری استرس نمیگیرم ولی غمگینم از فکر رفتن. صدای اخبار دیدن و جومونگ دیدنای بابام و تلفن های مامانم برام خیلی قابل تحمل تره تا آهنگای بیمزه هم اتاقیام و مزاحمت های وقت و بیوقت و نفهمیدن هاشون.