از حال این روزهام بخوام بگم؛ افتضاح. دو هفته پیش که کلا فقط زنده بودم. انرژی و انگیزه و حوصله که هیچی. بعد تو همون حال افتضاح روحی، مریض شدم. در واقع همه مریض شدیم ولی من از همه طولانی تر و بدتر بود مریضی ام. هفته پیش یکی دوتا کلاسم رو کلا رفتم بقیه اش رو خواب بودم. خب اون خوب شد تا حدودی ولی سرفه هام موندن و دکتر گفت حساسیته. این هیچی. پنج شنبه، جمعه رفتم خونه و فکر نمیکردم اینقدر بهم خوش بگذره. چون آدمها باهام حرف میزدن و اونجا حضورم مهم بود. الان برگشتم خوابگاه ولی دوباره همون آدم داغون دو هفته پیش شدم. دیروز وقتی رسیدم با دوتا ترم اولی داشتم حرف میزدم گفتم زندگی دانشجویی تو یه شهر دیگه خیلی سخته. خیلی سخت. با اینکه کلا یه هفته است اومدن ولی قبول داشتن. عجیب بود. معمولا اولش آدم نمیدونه چه بلایی سرش اومده. الان داشتم جزوه مینوشتم هر یه کلمه که مینوشتم با خودم میگفتم دارم وقتم رو اینجا تلف میکنم وقتی انگیزه زندگی ندارم. هرررشب، دقیقا هرررشب میگم امشب دیگه زود میخوابم که صبح راحت بیدار بشم و سر کلاس سردرد نشم و صبحانه هم بخورم اولا که اصلا نمیتونم زود بخوابم و باز صبح سخت بیدار میشم و بعد هم فقط جوری پا میشم که بپوشم سر وقت برسم. وای دارم فقط خودم رو مجبور میکنم به انجام کارهام. نمیخوام دیگه اینجا بمونم ولی مجبورم. چون چاره چیه. خونه هم فقط واسه یکی دو روز خوبه. اگه بخوام برگردم و دوباره کنکور بدم یا هرچی با وضعیت الانم فرقی نداره. خیلی زود عادی میشم. مثل نونهالان احتیاج دارم هر لحظه بهم جایزه بدن که بتونم کارهام رو بکنم. من قبلا خیلی حساس و زودرنج بودم و اینو دیگه اصغرآقا بقال سر کوچه هم بهم گفته بود و همه گفتن و میگن ولی الان حس میکنم خیلی حادتر و بیشتر شده. دیگه منتظرم یکی نفس بکشه ناراحت بشم. حالا اونجوری نیست که به روم بیارم یا چیزی بگم یا تنش درست کنم ولی خیلی داره زود بهم بر میخوره و سر هرچیزی ناراحت میشم و بابتش یه هفته ناراحتم. قشنگ ناراحت و تو قیافه. این اخلاق مضخرف ترین چیزیه که دارم تجربه میکنم. کاش پوست کلفت تر و پررو تر بودم و هرکی هرکار میکنم به هیچ جام نبود و اصلا مطرح نمیشد.