روزمره
دیگه مثل قبل دل و دماغ ندارم بیام اینجا کوچک ترین چیزها رو تعریف کنم. چیز تعریف کردنی هم پیدا نمیکنم. دیگه همه چی روزمرگی شده.. ولی امروز خارج از روزمرگی، واقعا درس خوندم. سالها بود اینجوری درس نخونده بودم. لذت بردم خیلی. حتی وسطش یه چیزی شد گریه ام گرفت همونطور با گریه سوال ها رو حل کردم. قبلا اینجوری نبودم. اگه به هم میریختم همه چی رو کنار میزاشتم میرفتم زیر پتو. جدی عوض شدم انگار.. فقط زیادی پرخوری کردم. خیلی زیاد. هرچی دم دستم اومد خوردم. همراه با عذاب وجدان. هر شب میگم از فردا رژیم باز فردا هرچی دستم بیاد دریغ نمیکنم. کیک و شیرکاکائو و ناهار فراوان و شام خیلی فراوان و نون و پنیر و ارده و چایی شیرین و وای. هرچی خوراکی داشتم خوردم. فردا دیگه هیچی ندارم. بیابون برهوت. فقط غذای سلف. ولش کن. جدی دیگه رژیم.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 1:24
توسط ف
|