امروز روز خوبی نیست. کلا از وقتی بیدار شدم رو دنده چپ بودم. اول که رفتم سلف اینقدر شلوغ و گرم بود حالم داشت جدی بد میشد، بعد از اون غذا افتضاح بود، بعدش رفتم سر کلاس اوتجا هم همه چی افتضاح بود. بعد از کلاس یه اتفاق خیلی خیلی خیلی خیلی بد افتاد. نمیخوام تعریف کنم چون اگه بخوام بازگو کنم حالم بیشتر بد میشه. الان عین آدم جنگ زده شکست خورده تو نمازخونه دانشکده نشستم و نمیخوام هیچ وقت از اینجا برم بیرون و برم سر کلاس بعدی ام. فعلا احساس و نظرم نسبت به همه چیز منفیه. به هیچی حس خوبی ندارم. کوییز هم دارم ولی نمیخونم. به جهنم. برام مهم نیست. اصلا نمیدونم چی بگم. خسته شدم از همه چیز، به معنای واقعی کلمه.