بد
امروز اینقدر بلا سرم اومد که هر کاری و ناپرهیزی رو حق خودم میدونم تا وقتی یادم بره. هرچی خوراکی که دوست داشتم رفتم خریدم برام مهم نیست موجودی کارتم چقدره یا اصلا اون خوراکیا چرت و پرتن. کلاس فردام رو هم اگه حال نداشته باشم نمیرم. اصلا اینکه هم کلاسیام بعد روز زشت امروز ببینم باعث میشه آب بشم. بعد از ظهر رفتم آزمایشگاه. پاکن ام افتاده بود زیر میز، رفتم بیارمش هم گروهی ام گفت مواظب باش سرت نخوره گفتم امروز اینقدر بلا سرم اومد که این یکی در برابر اونا یه شوخیه. با توجه به اینکه یه بار سرم خورد به لبه تخت بالایی خوابگاه و خون و خونریزی راه افتادم رفتم بیمارستان و عکس و پانسمان. این قضیه به امروز بی ربطه ولی دوست داشتم بگمش. الان هرچی خاطره بد دارم از روز تولدم توی بیمارستان تا همین لحظه توی سرم زنده و پررنگه و برای تک تکش میتونم بشینم گریه کنم. یه ساعت پیش زنگ زدم مامانم گفتم بچه بودم؛ بقیه اسباب بازیام رو برمیداشتن صاحب میشدن ولی هیچکس ازم دفاع نمیکرد خودم هم که میخواستم پس بگیرم باهام دعوا میکردین که زشته، مهمونه فلانه و ساکت میشدم و میترسیدم چیزی بگم که کسی باهام دعوا نکنه. چون حالم خوب نیست حق دارم زنگ بزنم بابت همه چیز گلایه کنم. هم اتاقی ام میگه شاید رو الکل بودم خودم خبر ندارم که این اتفاقا رقم خوردن..