هنوز که هنوزه بابت دیروز ناراحتم. اینقدر زیاد که حد نداره. هم اتاقیم دیشب گفت بخوابم یادم میره. ولی خوابیدم و بیدار شدم و هر لحظه بیشتر ناراحت میشم. کلاسای فردام هم خیلی اتفاقی یکی پس از دیگری کنسل شد، چون دیگه بیکار بودم اومدم خونه. ولی وقتی رسیدم گفتم وای کاش نمیومدم. خیلی ناراحتم و هیچی بهم نمیچسبه. دلم میخواست تو کنج عزلتم بودم نه وسط خونه. برای مامانم هم نگفتم قضیه رو. نمیدونم براش سوال شد یا اصلا فهمید که زیاد سرحال نیستم یا نه. مهم هم نیست. خیلی وقته خیلی چیزها رو بهش نمیگم. چون دلیلی نداره اطلاعات الکی داشته باشه و نگرانم بشه. حالا درسته که یه روز بیشتر خونه ام ولی هیچ حسی ندارم. چون از بابت بلاهای دیروز به هم ریخته ام. یعنی از صبح که پا شدم همینطور اتفاق های بد افتاد. پشت سر هم. بی وقفه. چقدر داغونم جدی. از این بدتر دیگه نمیشد.