سرد
یه ساعته جلوی در کتابخونه نشستم منتظر هم گروهی ام که بیاد بریم کارهامون رو بکنیم. قرار میزاره بعد میخوابه. بهش زنگ زدم کجایی میگه من خواب بودم بیدارم کردی. حالا اینجا نشستم یه هوای سردیه داره مغز استخونم میسوزه بعد در همین حال خورشید مستقیم میتابه صورتم گرم شده وای نمیخوام اصلا پاشم. ترکیب خوبیه. ابرای گنده. آسمون آبی. سوز سرما. گرمای خورشید. فقط هرکی رد میشه با تعجب نگاه میکنه تو این هوا چرا نشستم پا نمیشم برم داخل. هم گروهی ام گفت دو و نیم خودشو میرسونه راس دو و نیم بهش زنگ زدم که کجاست یه جایی بود اینقدددر ساکت که جز خوابگاه حدس دیگه ای ندارم. اگه بیرون خوابگاه بود صدای باد و طبیعت باید میومد. آیا من براش یک شوخی هستم؟ درس عبرت که تو انتخاب هم گروهی دقت لازم به خرج بدم از این به بعد. بیا همین الان خورشیدم رفت پشت ابر. تاریک شد، دیگه جدی جدی خیلی سرد شد. بزارم برم بیاد اینجا ببینه نیستم تلافی بشه. یکی هم از جلوم رد شد هایده گذاشته بود با صدای بلند. خب خوبه. منتظرم بیاد بگم ساعت خواب؟ من شبیه کسی ام که وقتش رو از سر راه آورده؟ چجوری یهو خوابت میبره؟ ساعت کوک نمیکنی؟ ساعت داری اصلا؟ از خوابگاه تا کتابخونه چقدر راهه مگه؟ نکنه رفتی سلف ناهار بخوری بعد بیای؟ عزیزم یه کم حواس جمع باش. یه کم زرنگ باش. یعنی چی خوابم برد. دو قرار بوده کتابخونه باشی الان یه ربع به دوعه کجاااایییی ستون؟