مهم
از هم اتاقی ام پرسیدم شده تاحالا شده هیچی برات مهم نباشه؟ هیچ چیز و هیچکس؟ گفت آره ولی بابام برام خیلی مهمه. گفتم جدی خوشبحالت. به یه نقطه ای رسیدم که هیچی برام مهم نیست. الان با مانتو و مقنعه نشستم تو اتاق در حالی که پنج دقیقه دیگه کلاس دارم ولی برام مهم نیست چی میشه. مهم نیست مشروط میشم، حذف میشم، اصلا دانشگاه چی میشه و به کجا میرسه. این عجیبه چون من اینجوری نبودم. خیلی آدم استرسی و جوشی ای بودم ولی دیگه انگار هیچی برام مهم نیست. از یکنواختی خسته شدم. داشتم فکر میکردم کاری که منو خسته نکنه باید فعالیت بدنی داشته باشه. فعالیت ذهنی خالی نتیجه اش میشه این. شاید هم دلیل دیگه ای داره ولی الان اینجوری فکر میکنم. اصلا مهم نیست که چی میشه. هیچ امید و انگیزه و رنگی وجود نداره. چرا دیگه هیچی برام جدی نیست؟ زنگ زدم برای مشاوره توی مرکز مشاوره دانشگاه درست جوابم رو نداد؛ رفتم سراغ بیرون دانشگاه. حالا دارم میگردم دنبال روانشناس. آیا کسی حرفم رو خواهد فهمید؟ میبینیم.