هفته تموم شد ولی من روانشناس پیدا نکردم هنوز. فعلا جدی ترین موضوع زندگیم همینه. کلی امتحان و کار دارم که هیچکدومش برام مطرح نیست. نه استرس دارم نه برام مهمه. قبلا درس نمیخوندم به جاش فیلم میدیدم الان دیگه حوصله فیلم هم ندارم. حوصله هیچی ها. هیچی. نمیدونم چرا نمیتونم بیشتر از بیست و چهار ساعت بعد رو ببینم و براش برنامه بریزم. مثلا دوشنبه هفته دیگه یه امتحان دارم ولی اصلا در دایره دیدم نیست. فقط تا فردا صبح رو میتونم تصور کنم. امروز فهمیدم پشت این بیخیالی و بی حوصلگی و سکوت چه آتشفشانیه. انگار منتظر یه حرف کوچیک بودم که عصبانی بشم و به هم بریزم. هرچند بروز ندادم ولی خیلی وقت بود عصبانی نشده بودم اونم سر یه چیز بیخود. تو یک وضعیتی گیر افتادم که نه راه پس دارم نه راه پیش. نه میتونم از اینجا برگردم خونه نه میتونم اینجا دیگه بمونم. مامانم گفت برگردم خونه از اینم داغون تر میشم چون حداقل اینجا به اجبار با چند نفر زندگی میکنم و حرف میزنم ولی از اونجایی که خیلی روابط عمومی ام بالاست برگردم خونه از تنهایی میپوسم. مثل تابستون. حرفش منطقی بود. اینجا هم هیچکس نمیدونه که چی میگذره اینقدر که هیچی رو به روی خودم نمیارم و از هیچی حرف نمیزنم و انگار نه انگار که مشکلی وجود داره. هرچه سریع تر مراجعه به روانشناس باید داشته باشم وگرنه از دانشگاه با این همه غیبت و کم کاری اخراج میشم. فارغ از همه قوانین تبصره میزنن میگن اینو اخراج کنین فقط یک تخت در خوابگاه اشغال کرده هیچ حرکت دیگه ای نداره. جالب اینکه جدیدا غذا هم یکی درمیون رزرو میکنم چون حوصله سلف رو ندارم.. اینا رو مینویسم که بعدا یادم بمونه. همونطور که خیلی روزهای سخت دیگه گذشت و ازش فقط چهارتا کلمه باقی موند..