شنبه
اصلا شنبه خوبی برای شروع هفته نبود. اصلا اصلا اصلا. دیشب که تا چهار خوابم نبرد. صدبار از این پهلو به اون پهلو شدم حتی به شمردن گوسفندا هم رسیدم ولی خوابم نبرد. چهار دیگه به زور خوابیدم؛ هفت یه خواب وحشتناکی دیدم، یه خواب وحشتناکی دیدم که وقتی از خواب پریدم تا یه ساعت از ترس نتونستم تکون بخورم. حالا همیشه خواب هام دری وری و بی سر و تهه. این یکی خیلی منظم و همه چیزش منطقی و پشت سر هم بود. میگن خواب رو نباید تعریف کرد و گرنه میگفتم چی بوده. هنوز باور اینکه خواب بود و نه واقعیت و شاید اصلا قرار نیست به حقیقت به پیونده برام سخته. تا هشت و نیم این بار از روی ترس خوابم نبرد و دیگه هشت و نیم پا شدم آماده شدم که ده کلاس داشتم. کلاس ده خوب بود یعنی خطر از بیخ گوشم گذشت که استاد دیفرانسیل حالش خوب بود شروع نکرد از اول لیست اسما رو صدا بزنه برای حل تمرین ببره پای تخته و داوطلبی بود. بعد اون کلاس و سلف رفتم سر کلاس آمار که این ترم برنداشتم ولی هم کلاسی هام دارنش. یه ربع گذشت استاده گفت دانشجو مهمان من نمیزارم. و اومدم بیرررووونننن. وای چقدر اون لحظه ناراحت شدم ولی الان که برگشتم خوابگاه برام مهم نیست فقط میتونم یه طومار بد وبیراه بنویسم برای استاده :)))))) اه اه. کلا اینجوریه که استادا هرچی درجه تحصیلات و درجه کاربشون بالاتر باشه بیخیال تر و باشخصیت ترن. هرچی کسی کمتر جدی شون میگیره و معمولی ترن بیشتر پاچه میگیرن. چون همه بچه های خودمون بودن و خودی بودن برام مهم نبود و گرنه مینشستم وسط دانشکده گریه میکردم. خلاصه اصلا شروع خوبی واسه هفته نبود. اصلاااااااااااااااا.