ندانم
فردا صبح زود باید پاشم دفتر و دستکم رو جمع کنم برم کتابخونه برای امتحان دوشنبه بخونم. همه رفتن خونه. دانشگاه و خوابگاه مثل خونه ارواح شده و یه تعداد قلیلی موندیم که یا امتحان داریم یا راهمون دوره. حالا من تو اتاق هستم با یکی از هم اتاقیام. اگه باز اونی که مشکل داره من نیستم، هم اتاقی ام خیلی تلفن حرف میزنه. از سر شب داره تلفن حرف میزنه من حتی خاموشی زدم و باز تلفن رو قطع نکرد. از اول ترم ما سه تای دیگه اینقدر بهش تذکر دادیم؛ مستقیم و غیر مستقیم، که خودمون خجالت میکشیم دیگه چیزی بگیم ولی هنوز کارش رو ادامه میده. یه بار یکی مون مریض بود، قرص خورده بود و خوابیده بود که این شروع کرد تلفن حرف زدن و اون یهو تو خواب بهش گفت اه دهنت رو ببند دیگه. بعد که حالت طبیعی پیدا کرد کلی عذرخواهی کرد که نه من مریض بودم و هزیون میگفتم. کاش عذرخواهی نمیکرد شاید یه کم به خودش میومد. برای همین باید برم کتابخونه چون فکر کنم هیچکس تحمل نداره یکی کنار گوشش سه چهار ساعت ممتد تلفن حرف بزنه و بخنده. کتابخونه هم خیلی سرده ولی مهم نیست. شب های قبل بقیه بودن و تعطیلات نبود. بیشتر روز همه بیرون بودیم الان که قراره یه هفته بیست چهاری ور دل هم باشیم بهتره که فرار رو بر قرار ترجیح بدم و بزنم به چاک..