امروز خیلی درس خوندم چون دوشنبه میانترم دیفرانسیل دارم. خیلی خوندم ولی چیزایی که خوندم هنوز یک چهارم صفحه های جزوه هم نمیشه. مغزم دیگه داره سوت میکشه الان یه جمع و تفریق ساده بزارن جلوم هنگ میکنم. بعد اینقدر خوراکی خوردم که عذاب وجدان گرفتم. بعد از ظهر وسط درسا خواستم استراحت کنم همینطور که زل زده بودم به یه گوشه یادم اومد اندازه یه چمدون لباس کثیف دارم که نشستم شون و بلافاصله متوجه شدم مایع شوینده ام هم این وسط تموم شده. نه نمیخوام نه میتونم پام رو بزارم بیرون دانشگاه؛ هوا خیلی سرد و بارونی شده پولم بهم بدن تو این هوا نمیرم بیرون. فروشگاه خوابگاه هم که فقط پودر برف داره. پیش از میلاد مسیح مردم پودر برف استفاده میکردن اصلا چرا باید همچنان این محصول تولید بشه و چرا فروشگاه خوابگاه باید اینو بیاره. درسته دانشجوییم و بدبخت ولی دیگه نه در این حد. حالا الان خیلی خسته ام ولی دلم میخواد فیلم ببینم. از طرفی بخوام جزوه رو تموم کنم باید از پنج صبح پاشم بی امان بخونم که بتونم بامداد دوشنبه شاید تمومش کنم. اینقدر زیاد، زیاد، زیاد و سخته که مادر بگرید.😫