امروز هیچی درس نخوندم. باورش سخته واقعا. دو روز تا امتحان کذایی مونده فقط. فقططط دو روز. صبح که خیلی دیر بیدار شدم یعنی اصلا صبح نبود ساعت یک پا شدم. نمیخواستم از جام بیرون بیام چون باید اشپزی میکردم حوصله نداشتم جدی. چاره ای نبود پا شدم غذا درس کردم خوردم بعد دیگه جزوه ها رو اوردم گذاشتم جلوم که بخونم یه کم گذشت سردرد شدم شاید چون دیشب سرد بود در بالکن رو باز کردم و باد سرد محکم خورد به سرم نمیدونم.. گفتم فقط یه ساعت بخوابم فقققط یه ساعت بعد دیگه فقط درس، درس، درس. یه ساعتم شد اینکه هشت شب پا شدم. هشت پا شدم با یه حال داغونی، باز جزوه ها رو منتقل کردم به روی میز و شروع هم کردم به خوندن ولی حس کردم هرچی خوندم یادم رفته و تمرکز هم نداشتم. انگار تو زندگیم این درس ها یه بارم به گوشم نخورده در حالی که ده بار در طول ترم حل کردمشون ولی نمیدونم تمرکز نداشتم اصلا. هم اتاقی ام هم باز شروع کرد تلفن حرف زدن و هنوز داره حرف میزنه هندزفری گذاشتم که فقط صداش رو نشنوم هرچی من صدای آهنگ رو بلندتر میکردم اون بلندتر حرف میزد و بهتر میشنیدم صداشو، گفتم ولش کن امروز روزش نیست رفتم لباس هام رو شستم و برگشتم و الان هم از هم اتاقی ام کفری ام که اینقدر تلفن حرف میزنه و آهنگ میزاره و الودگی صوتی خیلی داره و هم اینکه امروز واقعا افتضاح بود.. امیدوارم فردا روز بهتری باشه. اینکه خوابگاه اینقدر خالیه واقعا عالیه از آرامشش دارم لذت میبرم چون همه رفتن خونه ولی فقط کاش تنهای مطلق مطلق بودم بدون حضور یکی دیگه.