نه
امروز صبح پا شدم که همچنان برای امتحان بخونم، خیلی خوشحال و با تمرکز نشستم پاش و داشتم میخوندم تا اینکه هم اتاقی ام گوشیش زنگ خووووررد و از خواب پا شد و شروع کرد حرف زدن. هر روز تا دو خوابه امروز که من داشتم درس میخوندم نه صبح باید مامانش زنگ میزد. همون رو جمع کردم رفتم کتابخونه. اونقدرا که انتظار داشتم سرد نبود. هودی و کاپشن و صدتا لباس رو هم پوشیده بودم که اذیت نشم ولی در کل خوب بود. تا ظهر که رفتم سلف و وقتی برگشتم اینقدر خوابم گرفته بود داشتم میمردم، گفتم بخوابم که هم اتاقی ام شروع کرد فیلم دیدن صدای گوشیش هم تا ته زیاد کرده بود. واقعا جلوی خودم رو گرفتم که دعوا راه ننداختم. خیلی عصبانی شدم و به زور جلوی خودم رو گرفتم هیچی نگفتم و هرطوووور بود خوابیدم که باز یکی بهش زنگ زد. تلفنش رو صحبت کرد و خوابید منم بیدار شدم تا تونستم سر و صدا کردم و بعد هم جمع کردم دوباره رفتم کتابخونه. اونجا هم یه چیزایی خوندم ولی از ساعت هفت شب به بعد دیگه مغزم کلید خاموشی رو میزنه و به هیچ چیز جدیای نمیتونه بپردازه. قشنگ دیگه از هفت به بعد نمیتونم درس بخونم. این خیلی بده چون وقت تنگه و جزوه خیلی قطور. برگشتم اتاق دیدم دوستمون نیستش اینقدر خوشحال شدم میخواستم بشینم از شدت خوشحالی گریه کنم ولی اخرش که چی. حوصله ندارم دیگه توضیح بدم از وقتی اومده سه بار بهش زنگ زدن و از وقتی اومده یعنی ساعت نه داره تلفن حرف میزنه ولی چون عصر سر و صدا کردم متوجه شده عصبانی ام الان رفته بیرون نشسته :))) آخیش. دلم خنک شد خیلی. حرفم بسیار طولانی میشه ولی باید اینجا بنویسم که هم اتاقیام این ترم خیلی کثیف و پلشتن. دو ترم قبلی اصلا اینجوری نبودن یعنی من یادمه ترم یک صبح از خواب پا میشدن اگه ظرف کثیف تو اتاق بود اول میشستن بعد صبحانه میخوردن بعد میرفتن بیرون. الان اومدم میز تو اتاق رو کشیدم کنار که یه چیزی از زیرش بردارم دیدم یه پلاستیک کپک خالص رو میزه. یکی نون از تو یخچال برداشته میخواسته بندازه دور گذاشته رو میز و الان این فاجعه رو من دیدم. یکی دیگه کفشاش رو با یه حوله صورتی همش تمیز میکنه که در سطح دانشگاه شان و کلاسش حفظ بشه بعد اون حوله الوده به کفش رو میزاره رو میزی که روش خوراکی میزاریم و اگه جایی کثیف باشه با همون حوله اش تمیز میکنه :))))) دقیقا با همون حوله فوق العاده الوده. توی یخچال یه چیزی خراب شده بوی کثافت میده ولی انگار نه انگار. من دیگه به یخچال دست نمیزنم چون یه بار از بالا تا پایینش رو ریختم بیرون کف زدم و طبقه ها رو بردم شستم و.... باز هرچی دم دستشونه میچپونن تو یخچال. این ترم واقعا با انسان های پلشتی دارم زندگی میکنم، روزها رو میشمرم که تموم بشه فقط.