بد
چه صبح شنبه پر حاشیه ای بود. من امروز ساعت دوازده باید سوار اتوبوس میشدم میرفتم دانشگاه از صبح که پا شدم اینقدر اخبار هواشناسی و وضعیت جاده ها و راهداری رو چک کردم سردرد شدم. زنگ زدم ترمینال گفتم ماشین میره دیگه گفت آره بابا. با کلی وسیله و بار و بندیل رفتم اونجا گفت ماشین تو یه جاده دیگه گیر کرده اصلا نیومده و امروز کنسله. پس چرا پشت تلفن یه چیز دیگه گفت. من ایا یک شوخی هستم برای تو؟ ای پروردگار. کارد بزنی خونم در نمیاد. دیگه تا اخر هفته نمیرم دانشگاه. حوصله و اعصابم رو مامانم امروز به اندازه کافی بهم ریخت اینقدر از شیش صبح نفوس بد زد و توی ترمینالم که چه شلوغ کاری راه انداختن با بابام. حیف که فوتبال داره وگرنه میخوام بخوابم تا فردا صبح و اصلا بیدار نشم. یکی از بچه های دانشگاه هم اونجا بود اونم پاسوز من شد چون دیروز میخواست بره به خاطر من انداخت امروز، امروز هم اینجوری شد. همه اش تقصیر منه. همیشه سر رفت و آمدها خرابکاری میشه همه خرابکاریا هم تقصیر منه. کاش دیروز میرفت و پاسوز من نمیشد. اه. دلم میخواد یه پیام بلندبالا بنویسم براش که ببخشید که دیروز میخواستی بری من گفتم شنبه بعد اینجوری شد و از کلاس هات عقب افتادی. اگه میتونستم در وهله اول مامان بابام رو کنترل کنم و بعد کاری از دستم برمیومد هر طور شده بود میرفتیم دانشگاه واقعا ببخشید که هر بار میخوایم باهم بریم یا سیل میباره یا یخبندون میشه و خانواده ام شلوغ میکنن. اه کاش میشد پیامش بدم عذرخواهی کنم.😭😭