نه
درحالی که نمیخواستم تا یکشنبه بیام خوابگاه، الان توی خوابگاه حضور دارم. دیروز صبح پا شدم تا گوشی رو باز کردم دیدم یکی از استادا گفته که کلاساش همه تشکیل میشن و من بدبخت سه تا درس باهاش دارم که همه اش سه شنبه و چهارشنبه است. نمیدونم شاید خیلی احساساتی شدم و با هیجانات تصمیم گرقتم یا شاید هم کارم درست بود بلیط گرفتم اومدم خوابگاه که غیبت نخورم و عقب نمونم. من نمیدونم چرا هم کلاسی هام هیچی رو از سر باز نمیکنن و همه چی رو جدی میگیرن و نمیدونم چرا نمیتونم به صورت فردی زندگی کنم و راه خودم رو برم. وقتی همه میخوان کلاس رو برن نمیتونم راه خودمو پیش بگیرم بگم نه منکه نمیرم و با آرامش زندگی کنم. الان دلم میخواد برگردم خونه چون این همه تعطیلی در پیشه و من اینجا توی خوابگاه گیر افتادم. اگه نمیومدم از استرس غیبت خوردن و... همه چی زهرمارم بود الان هم که اومدم از ناراحتی اینکه خونه رو ترک کردم همه چی زهرمارمه. توی خونه واقعا بهم خوش نمیگذره. این خیلی اعتراف سختیه. من نه توی خونه جایی دارم نه توی خوابگاه. ولی الان ترجیح میدادم خونه باشم تا اتاق سرد و تاریک خوابگاه. از این ویلون و سیلونی ناراحتم. با این حال الان دلم میخواد برگردم خونه. تو دانشگاه هم هیچکس نیست. پدر و پسر رو هم پنجاه نفر هم نمیشیم فقط هم کلاسی های من هستن که از کلاس سی نفره، بیست و پنج نفر تو شهر خودشون درس میخونن و هیچ درکی از خوابگاهیا ندارن..