فلاکت
خیلی زیاد عصبانی میشم ولی از هر صد بار شاید یک بارش رو بروز بدم و دقیقا تو همون اوج عصبانیت که همه چیزهای تلنبار شده دارن منفجر میشن تصمیمات افتضاح هم میگیرم. چون اصرار دارم یک کاری انجام بدم که تلافی کرده باشم یا هرچی و بعد فاجعه رخ میده. صادقانه بگم اخیرا هرکاری کردم تهش به خودم گفتم که چقدر احمقم. من حتی از اینکه میرم خونه هم به این نتیجه میرسم که چقدر احمقم. چون با بی حوصلگیهام خانواده رو اذیت میکنم. چون وقتی میرم همین روند سکون و سکوت رو میبرم با خودم اونجا و اونها ولی چیز دیگه ای انتظار دارن.. سر درس و هرچیز مربوط به درس فوق العاده حساس و استرسی ام. اگه بگن زلزله قراره بیاد برام مهم نیست و خونسردم ولی هرچیز مربوط به درس سریع منو بهم میریزه و اینو هیچکس نمیفهمه. هرچقدر تلاش میکنم بی خیال باشم باز هم به هم میریزم. هربار هم میگم من میرم پیش مشاور باز که آروم میشم فراموش میکنم. چقدر همه چیز مثل کلاف سردرگم شده و هیچ کس این حرفا رو نمیفهمه.