این هفته واقعا پوست شدم. از بیخوابی و کلاس پشت کلاس و صدتا زنگ به آموزش و مدیر گروه و فلان و بهمان. یه انتخاب واحد داشت منو بدبخت میکرد. آخرش با کلی سلام و صلوات حضوری رفتم دفتر مدیر گروه کارم رو گفتم تو سه دقیقه درستش کرد. کاری که سه روز بهش پیام دادم و زنگ زدم و تو پرتال و.. درخواست دادم. میمرد غیرحضوری جواب میداد؟ الان فقط دلم میخواد بخوابم و تو این خواب حتی یک بارم بیدار نشم. ولی آرزوی محاله. من واقعا احتیاج دارم یک جایی درباره هم اتاقی هام غر بزنم. اصلا بد نیستن مشکل اینه که زندگی اجتماعی تو خوابگاه واقعا زندگی سگیه. احتیاج دارم درباره اش غر بزنم چون فقط دارم میریزم تو خودم. هم اتاقی ام موقع راه رفتن پاش رو میکوبه روی زمین. نمیدونم بقیه آدما چجوری راه میرن که صدا نمیده پاشون ولی هم اتاقی ام جای اینکه قدم برداره پاش رو بلند میکنه محکم میکوبه زمین :)))) روزی نیست که با این صدا از خواب پا نشم. چهارتا النگو داره هرکاری میکنه النگوهاش صدا میدن منم خوابم سبکه با صدای النگوهاشم بیدار میشم. در یخچال رو واقعا میکوبه. نمیدونم چرا آروم و قرار نداره و این رفتارهای هیجانی‌اش و عجله ای که برای همه چیز داره آزارم میده. من الان بخوابم نه صبح با صدای در یخچال و پاکوبی و النگو بیدار میشم. اون یکی دیگه قبلا خیلی تلفن حرف میزد نمیدونم چی شده متحول شده بدون اینکه چیزی بگیم میره بیرون. جلل خالق. مسخره است ولی واقعا توی خوابگاه مغزم داره خراش برمیداره. هیچ کس بد نیست مشکل اینه که هرکی از یه خانواده ای اومده و یاد نگرفته تو محیط اجتماعی خودشو تعدیل کنه. هم اتاقی هیجان زده ام خیلی اعتقادات آدما رو زیر سوال میبرد. توهین مستقیم نمیکرد ولی یه چیزی میگفت خیلی دوستانه و محترمانه که معنی اش همون بود که با این اعتقاداتت از پشت کوه اومدی؟ منم اگه قبلا باهاش ده کلمه حرف میزدم همونم کنسل کردم. دلم برای خونه تنگ شده. باورم نمیشه ولی اولین باره دلم برای خونه تنگ شده با همه بدبختی ها و نداشتن حریم هاش. دلم میخواد دیگه توی خونه زندگی کنم نه وسط این همه تنهایی.