از این روزهای آخر سال بخوام بگم، خنثی. نه خوبه نه بده نه ناراحتم نه خوشحالم نه کار خاصی میکنم نه کار خاصی واسه انجام دادن دارم. با هم اتاقی ام که صمیمی بودیم دیگه صمیمی نیستم کاری اش ندارم ولی اون انگار خیلی از این بابت درگیره. منتظر فرصته که بپره بهم. دیشب چهار صبح با صدای دیگ و قابلمه هاش بیدار شدم اصلا هم مهم نبود کدومشونه گفتم ای بابا ساعت چهار صبحه، گفت ممنون بابت اطلاع ساعتت! ربط اینکه باهاش صمیمی نیستم با اینکه بخواد سر بی ربط ترین چیزا داد و قال کنه رو نفهمیدم. این در حالیه که من اصلا کاریش ندارم حتی عصبانی هم نیستم. تازه الان فهمیدم که ادم توی خوابگاه باید با همه مهربون باشه، خوش اخلاق باشه، اگه کمکی هم از دستش بر اومد انجام بده ولی صمیمی نشه. من قشنگ برعکسم. با هیچکس حرف نمیزنم و حتی سلام علیک هم ندارم و سرم تو کار خودمه و فقط با یکی دو نفر صمیمی شدم که اشتباه بود. باید با همه خوب باشه ادم ولی نزدیک نشه. اینجوری تنها هم نیست اتفاق های عجیب هم سر راهش قرار نمیگیره. چقدر باید ماجراهای مختلف رو تجربه کنم که خیلی چیزها رو یاد بگیرم.