آزار
هم اتاقی ام از مهر نرفته خونه نه به خاطر اینکه راهش دوره به خاطر اینکه یه وقت اذیت نشه، خاطرش مکدر نشه. الان ساعت دو نصفه شب آهنگ گذاشته با صدای بسیار بلند داره با نهایت سر و صدا چمدون میبنده که باباش فردا میاد دنبالش. هفت ساعت از خونه تا اینجا و هفت ساعت برگشت. چقدر بعضیا روی پر قو بزرگ میشن خدایی. قشنگ با دختر بودنش حال میکنه چون خانواده در خدمتشن. حالا من و بقیه. چمدون که نمیبریم اذیت میشیم همون ساک هم که برمیداریم تا خرخره پر میکنیم اندازه سه تای خودمون سنگین میشه، هلک و هلک بکش با صغیر و کبیر تو ترمینال سر و کله بزن، بلیط بگیر، بعد عین جنگ زده ها از اتوبوس پیاده میشیم میرسیم خونه اونجا هم میگن چرا یه ساعت دیگه نیومدی این ساعت خوب نبوده. من واقعا این هم اتاقی ام رو میبینم فشار میخورم. هر کار دلش میخواد میکنه الان ساعت دو نصف شب آهنگ گذاشته منو از خواب بیدار کرده داره چمدون میبنده چون تصوری از اینکه یکی بهش بگه نکن و نزار نداره. روزی ده بار با مامان باباش تلفن حرف میزنه. هر کدوم جدا. هربارم انگار بیست ساله از هم خبر ندارن. بعد میگه چرا خانواده ام به من وابسته ان؟ اگه ازشون دور بشم میخوان چیکار کنن؟ واقعا؟؟!!؟؟؟!!!؟ هرچی ام میگه با کمال میل قبول میکنن. نازی نازی اش هم میکنن. کفرمو بالا میاره با کاراش. فقط چون خوش سر و زبون و خوش خنده است بقیه باهاش خیلی خوبن فقط من یه نفرم که از روز اول باهاش ده کلمه ام حرف نزدم تاحالا. خوابگاه همه رو مستقل و خودساخته نمیکنه حقیقتا. بعضیا فقط محل زندگیشون عوض میشه. الان وقت آهنگ گذاشتنه؟