با اینکه از روز اول عید هر روز یه جایی رفتم و یه دوری زدم و حتی امروز به دندون پزشکی گذشت ولی دیگه از تو خونه بودن خسته شدم. از توی اتاق بودن و تنها بودن و تاریک بودن امروز دیگه حوصله ام سر اومده. از فیلم دیدن و اینستا و توییتر هم خسته شدم. از اتاق میرم بیرون، مامانم لیست کارهای اشتباه ده سال اخیرم رو هربار آماده کرده از قبل منتظرمه که برم و شروع کنه یکی یکی مرور کنه. اونجا فلان حرف زدی اشتباه بود، اونجا نباید اینکار رو میکردی، جلوتر از فلانی نباید وارد خونه میشدی و... همه چییی ها. همه اشتباهات ریز و درشت. دو ماه پیش یه سرماخوردگی گرفته تا اینجا نصف دکترای گوش و حلق و بینی رو رفته که خدایی نکرده یه دونه سرفه نکنه در طول روز. هرچی همه میگن سرفه خشک بعد سرماخوردگی طبیعیه، با دمنوش و مراقبت رفع میشه مامانم یه گوشش دره یه گوشش دروازه. از در اتاق میرم بیرون باز شروع میکنه که سرفه دارم، دکتر دارو کم داده، باید فلان قرص رو میداد. ترجیح میدم تو اتاق تاریکم باشم ولی بیرون نرم. با همه اینا ثانیه ای حتی نمیخوام به خوابگاه فکر کنم و برگردم بهش. یعنی خونه هرچی باشه شرف داره به زندگی توی خوابگاه. چه از نظر امکانات و تمیزی و چه آرامش. ترم های بعد با کسایی هم اتاقی میشم که راهشون نزدیکه و زود به زود میرن خونه چون اونا شرایط روحی بهتری دارن این ترم دو نفرمون از راه خیلی دورن کلا یا نرفتن خونه یا یه بار رفتن و همین باعث میشه خسته بشن و لجبازی کنن و اذیت کنن. اصلا نمیخوام برگردم خوابگاه. اتاقم و هم اتاقیام واقعا سمی ان.. حالا من میخوام واقعا در تکاپو و زندگی کردن باشم ولی جز خوابیدن و شارژ کردن گوشی هیچ کار دیگه ای انجام نمیدم‌. کارهای خونه رو هم دیگه انجام نمیدم چون حتی مهمون هایی هم که میان دیگه کمک نمیکنن همه چی رو من بایدد تنهایی به دوش میکشیدم :/