رفتن
تصمیم داشتم تا بیست و پنجم نرم دانشگاه ولی تقویم رو بالا پایین کردم فهمیدم ماه رمضون رو بیست و نه روزه در نظر گرفته که چهارشنبه عید فطر شده. اگه یه وقت سی روزه بشه غیبت هام سر به فلک میکشه. به گمونم باید عزم سفر کنم هفته دیگه برگردم خوابگاه ولی دلم خون میشه بهش فکر میکنم. به هم کلاسی هام اعتماد ندارم. غیر قابل پیش بینی ان. یه بار میرن، یه بار نمیرن، تو گروه هم هیچی نمیگن. نمیخوام ثانیه ای به برگشتن و رفتن فکر کنم. خونه هرچی باشه حتی توی آتیش هم بسوزه شرف داره به خوابگاه. با اینکه از کارهای مامان و بابام و بیکاری و بیرون نرفتن به ستوه اومدم ولی تک تک لحظه های توی خونه بودن شرف داره به ثانیه ای توی خوابگاه بودن. اینقدر که از مهر تا اسفند زجر کشیدم از هم اتاقیام که صبح تا شب تلفن حرف میزنه و بدون هندزفری تو اینستا میچرخه و تجسم واقعی ادم بیشعور و عوضیه و از هیچ کاری که باعث آزار و اذیت بقیه است دریغ نکرد و باز باید رنگش رو ببینم و تحملش کنم. اصلا دیگه حوصله بدبختی های خوابگاه رو ندارم. خرید کردن و شستن و رفتن و با دست لباس شستن و آشپزی های تکراری و تنهایی. تنهایی بزرگ. خیلی بهم سخت گذشت از مهر تا اسفند. نمیخوام برم. از استادا میترسم و اِلا تا بیست و پنجم اسم دانشگاه رو نمیخواستم بشنوم. حتی یادآوری دانشجو بودن. تو خونه گفتم حرف رفتن نزنن که فکر کردن بهش حالم رو بد میکنه.