این هفته نرفتم خوابگاه چون گفتم منکه دیگه از دانشگاه بریدم و برام یه هدف بزرگ و جدی نیست و چرا ماه رمضون با زبون روزه برم و اذیت بشم. از غیبت هام استفاده میکنم فوقش. ولی الان هر ثانیه لحظه خداحافظی رو مرور میکنم قلبم تیر میکشه. توی خونه من واقعا خوشگذرونی ندارم، حتی اگه چیزی هوس کنم نمیگم که مامانم اذیت میشه با اینکه دنیایی از خوراکی ها و غذاها دلم میخواست، دوستی هم ندارم، دوست های دبیرستانم همه راهشون جدا شد و دیگه از هم خبر نداریم ولی باز هم میگم خونه هرچی باشه شرف داره به خوابگاه. کلی کار دارم ولی رفتن رو انکار میکنم نمیخوام انجام بدم. چمدونم خراب شده، خورد و خوراک و شوینده و موینده باید بخرم، بلیط نگرفتم، حتی سایتش رو هم چک نکردم و نمیخوام حتی اسم بلیط و ترمینال رو بشنوم. اینا همه حرف هاییه که نمیتونم به کسی بگم چون به هرکی بگم یا نمیفهمه یا بابتش غصه دار میشه. نمیخواهم برگردم به خوابگاه..