چقدر خوشحالم عید شد. ماه رمضون خیلی خوب و قشنگه ولی واقعا سخته و داشت سخت میگذشت. اصلا همینکه از خواب پا شدم چایی خوردم زندگی چندین برابر زیبا شد. از این نظر هم که این مدت خونه بودم و ماه رمضون بود خداروشکر. چون همین امروز که دیگه هیچکس تو خونه روزه نیست بحث و جدل ها باز شروع شده. رابطه مامان و بابام مثل آتیش زیر خاکستره. کلا راه و رسم زندگی شون زمین تا آسمون با هم فرق داره فقط عوامل بیرونی باعث میشه مدتی آتیش فروکش کنه. خوب شد عید فطر وایستادم که حقیقت رو فراموش نکنم و آرامش ماه رمضون چشمم رو کور نکنه. سر همه چیز اختلاف دارن و بحث میکنن. وای اصلا نمیخوام دیگه تا شب تو خونه باشم چون اوضاع خوب نیست. مرد حسابی زن حسابی این چه زندگی ای هست اخه تو پنجاه سالگی درست کردی برای خودت. هر چندسال هم از اشتباهاتشون سخت ضربه میخورن باز درس نمیگیرن فقط من درگیر استرس میشم و باز دوباره همون کارها رو تکرار میکنن.