باور
صبح در عمیق ترین خواب یکسال گذشته ام به سر میبردم که ساعت گوشی ام زنگ خورد تو خواب و بیداری برگشتم نگاش کردم دیدم هفته گفتم چرا هفت صبح داره زنگ میزنه و ناگهان یادم اومد امروز مسافر هستم و باید پاشم وسایلم رو جمع کنم. خیلی لحظه سختی بود ولی باند شدم و جمع کردم و اومدم خوابگاه. توی اتوبوس یه خانوم فوق العاده برونگرا کنارم نشسته بود از اول مسیر تا دو ساعت اخر حرف زد یه جا دو ثانیه سکوت کرد توی همون دو ثانیه چشمامو محکم بستم خوابیدم بعد مامانم بهم پیام داده بود میترسیدم چشمم رو باز کنم جواب بدم دوباره شروع کنه. یه لحظه تکون میخوردم برمیگشت حرف بزنه میدید چشمام بسته است رکب میخورد. دکترای علوم آزمایشگاهی دامپزشکی داشت از دانشگاه فردوسی و میرفت یه شهر کوچیک که توی دانشگاه اونجا استاد حق التدریس بود. مشکل اول زندگیش این بود که فردوسی نمیگرفتش واسه استادی اینم جای دیگه ای نبود استاد بشه اون شهره هم داغون بود مشکل دومش هم ازدواج بود. سنش اصلا کم نبود با چیزهایی که تعریف میکرد خواستگارم خیلی داشت ولی ازدواج نکرده بود. اینقدر حرف زد حرف زد حرف زد که گردنم درد گرفت چرا که کل مسیر برگشته بودم به سمت چپ نگاهش میکردم. البته خوش تعریف و سر زبون دار بود حوصله ادم سر نمیرفت. کاش دستمام درد نمیکرد حرفاشو مفصل تعریف میکردم که به دانشجوهاش میگفت یه مشت بیشعور زبون نفهم :)))))) خلاصه به خوابگاه برگشتم و تیری در قلبم فرو رفته و هم اتاقی ام که قبل عید روابطمون کدر و تار بود خیلی سعی داره سر صحبت رو باز کنه و در سال جدید با هم دوست باشیم ولی هرگز. تو این لحظه باورم نمیشه دیگه خونه کنار مامان بابام نیستم...