بختک
این روزها اینقدر از خودم انتقاد میکنم که حد نداره. یاد یه کار اشتباه خیلی وقت پیش میوفتم صدبار میگم چرا این کار رو انجام دادم. چرا اون لحظه متوجه نشدم نباید اون کار رو بکنم، در جواب خودم میگم نمیدونستم، اشکال نداره، الان میدونم و تکرارش نمیکنم و باز در جواب این فکرم میگم خب ولی بقیه دیدن و آبروم رفته و فکر کردن چقدر بچه ام. هرکاری که میکنم فکر میکنم اشتباهه. هرکاری. میدونم از کجا اینجوری ام. از مامان و بابام. قبلا نمیفهمیدم ولی هربار که میرم خونه حجم انتقادها و سرزنش ها اینقدر بالاست که متوجه میشم چرا با خودم اینقدر نامهربونم. یه وقتایی تصمیم میگیرم با خودم مهربون باشم و اینقدر بابت هرچیزی سرکوفت نزنم به خودم ولی یادم میره. فکر میکنم خودم و همه چیز یک اشتباه بزرگیم که فقط داریم تکرار میشیم. الان یادم اومد با هم اتاقیم تا اخرای ترم قبل صمیمی بودم و از هر رفتاری که باهاش داشتم پشیمونم. هرکاری که در مواجه با هون انجام دادم به نظرم یه اشتباه بزرگ بوده فقط خودم رو مسخره کردم. نمیدونم این فکرا چرا اینقدر بزرگ شدن. قبلا تا این اندازه اینجوری نبودم ولی الان یه کلاف سردرگم بزرگ توی سرمه که هر روز بیشتر گره میخوره. از کوچک ترین کارهایی که توی گذشته کردم تا کارهای روزمره ای که دارم انجام میدم حس میکنم اشتباهه. میدونم حتی این فکرا هم اشتباهه ولی عین بختک افتاده رو ذهنم. فقط خدا میدونه که افکارم که زباله دون فجیعی شده..