امروز
صبح بالاخره امتحان کذایی که یه هفته خواب و خوراکم رو گرفته بود تموم شد. فکر نمیکردم طراحی الگوریتم اینقدر وحشتناک باشه. در هر صورت همه میگفتن بد دادن و خیلی سخت بوده. من نمیدونم چیکار کردم واقعا. به نظرم بد دادم چون سه تا سوال رو الکی الکی نوشتم و فقط فکر اینکه بقیه خیلی گل نکاشتن آرومم میکنه. امروز صبح که پا شدم هم اتاقی همون شاهزاده خانوم تخت بالایی یه جوری باهام رفتار میکنه انگار که من واقعا کار بدی کردم و خبر ندارم. متوجه کاراش نمیشم. همه چی رو به خودش میگیره. اینکه یکی باهاش صمیمی نشه و در حد سلام علیک باشه رو انگار نمیتونه درک کنه. باید ادم باهاش صمیمی باشه که تحت هیچ شرایطی لج نشه. نمیدونم واقعا چرا اینجوریه. تو اتاق تلفن حرف میزنه، اهنگ میزاره، تا نصف شب بیداره و وقتی میاد تو اتاق خیلی سر و صدا میکنه بالای سرم، هربار تختش رو تمیز میکنه همه آشغالاش میریزه رو تخت من، جز جارو کردن هر دو هفته یک بار هیچ کاری تو اتاق نمیکنه سطل آَشغال اگه بوی 💩 بگیره نمیبره خالی کنه ولی همیشه همیشه همیشه طلبکار و پر سر وصداست. پرده رو نکش دارم درس میخونم! اینکارو بکن اونکارو بکن. فقط غذا درست میکنه بقیه رو شریک میکنه و با غذا گول میزنه و اونا هم تابع شکم شون هستن به به و چه چه میکنن. فقط من یکی باهاش صمیمی نشدم با همه رفتارهای زشتش هیچوقت مستقیم حرفی نزدم الان فکر نمیکنم لیاقتم این باشه که اینجوری رفتار کنه باهام. انگار اونی که از فقدان عقل و شعور رنج میبره منم نه اون.