هم اتاقی فتنه ام که کلا مشکل داره امشب بالاخره از جاش بلند شد بعد مدتها اتاق رو ترک کرد رفت اتاق همسایه ها. بعد رفته بود اونجا با ده نفر دیگه مثل اینکه خیلی شلوغ کرده بودن یکی از بچه های اون اتاق ناگهان اومد اتاق ما، بسیار عصبانی، که اینا خیلی سر و صدا میکنن من خواب بودم بیدارم کردن گفتن خوابت سنگینه بیدار شدی مشکل خودته، امتحان دارم گفتم ساکت باشین هشت صبح باید برم محل نزاشتن و... بعد من گفتم بزنگ سرپرستی بیان رسیدگی کنن که بقیه گفتن نه حالا این بار سکوت کن دفعه های بعد اعتراض کن، دختره گفت زنگ زده و گفتن اگه بیایم بالا پرونده تشکیل میدیم و اون هم اتاقی دیگه ات هم باید بیاد پایین فرم رو پر کنه. اون یکی هم اتاقی شون که کلا کتابا رو اورده تو اتاق ما درس میخونه :)))) من خیلی خوشحال میشدم که سرپرستی بیاد بالا ولی دختره رو قانع کردن نره پایین و سرپرستی نیاد و نیومد و اونم رفت تو اتاقش که خون دل بخوره و درس بخونه از اینجا به بعد جالبه که هم اتاقی فتنه ام اومد توی اتاق ما گفت فلانی بهم گفته امتحان نداری؟ گفته بهش چرا امتحان دارم، بعد اون گفته چرا پس نمیری بخونی؟ این گفته دیواری کوتاه تر از من نیست هیچوقت من اینجا مهمونم کسایی که منو اینجا دعوت کردن هرجی بگن من مطیع اونام بعد هم گفت که خواسته جواب بده منت سر اون دختره که امتحان داشته گذاشته هیچی نگفته به همین قدر بسنده کرده. میخواستم بهش بگم چقدر بدبختی که تحت هر شرایطی فکر میکنی حق با توعه و هرکی هرچیزی بهت بگه تو باید دهنت رو باز کنی و کلا تنظیماتت اینه که باید یه جار و جنجالی به راه بندازی. کودک خردسال. از سکوت بقیه در برابر حرفاش فهمید قضیه چیه ساکت و اروم رفته بالای تختش..