دغدغه
سه روزه دارم ریاضی مهندسی میخونم، خوندن که نه، جزوه جلوم بازه هیچ اصراری برای فهمیدن ندارم فقط نگاه میکنم میگم اینا چیه واقعا. دیگه اسم هرچی ریاضیه میشنوم میخوام سر به بیابون بزارم. همه چیز شده ریاضی. حتی درس های تخصصی. فقط الان میدونم هرچیزی که توی این گوشی و کامپیوتر و این چیزا هست پشتش دنیا دنیا محاسبات و ریاضیه و کد زدن هیچی نیست. نمیدونم پسفردا، دوشنبه صبح با چه رویی میخوام برم سر جلسه امتحان وقتی نخوندم. فقط چهارتا فرمول حفظ کردم. توی اتاق خیلی زندگی سخت شده. حوصله توضیح ندارم. از روز شروع سال چهارصد و سه روزی سه بار میگم برم پیش روانشناس یا نه؟ اخرش میگم نمیخوام هزینه کنم تهش فایده نداشته باشه. روانشناس که میگم یعنی تراپیست واقعی. نه این مشاورهایی که راه حل های کذایی میدن. برم یا نه ذکر روزانه ام شده. همینکه بخوام بشینم جلوی یه نفر خیلی چیزها رو بگم واقعا سخته برام. شکنجه است. من حتی روی کاغذ هیچ حقیقتی رو عیان نمینویسم. این ها همه اش دغدغه است و من جز تماشا هیچ کاری نمیکنم.