صبح بالاخره امتحانم رو دادم. راضی بودم. عالی نبود و عالی ننوشتم ولی هرچی بلد بودم نوشتم فکر نمیکنم خیلی نمره خوبی بگیرم چون ریاضیات رو دست و دلباز نمره نمیدن ولی نوشتم یه چیزهایی. سر امتحان یه جوری داشتن تقلب میکردن که واقعا تاسف خوردم. بعد امتحان نمیدونم چی شد چه بحثی شد و چه حرفی پیش اومد که در جوابش به یکی گفتم نه منکه راضی نیستم بابت تقلب ها. اونم گفت خب تو هم تقلب کن و راضی باش و فلان. نمیدونم از اساس بحثش بیهوده بوده و گفتم باشه راضی ام ولی فقط خواستم از سر باز کنم. این موضوع هم مهم نیست چندان از اون هایی نیستم که بگم آی حلال نمیکنم. حوصله فکر کردن به این چیزها رو ندارم. بعد امتحان با یکی از هم کلاسی هام رفتم ناهار، تازه ازدواج کرده و خیلی دغدغه داره. دغدغه اینکه جواب خانواده شوهر رو چی بده، چیکار کنه، زندگی بلد نیست، خونه داری بلد نیست. هربار میبینم داره همین حرفا رو میگه. این چیزهایی که از ازدواج میبینم اینقدر ازش واهمه دارم که حد نداره. هرچند که اصلا به قیافه ام نمیخوره ازدواجی باشم خبری هم نیست. امروز بعد امتحان بیکار بودم خیلی دوست داشتم خوش بگذرونم ولی به علت نوسانات شدید هورمونی کل روز فقط بغضم رو قورت دادم که کسی گریه ام رو نبینه. نه ایده خوشگذرونی داشتم نه حوصله، نه حال خوبی برای این چیزها. توی اینستا چرخیدم، اول پیج یه دختری که باباش استاد دانشگاه بوده تو کرونا فوت کرده رو دیدم، بعد پیج دختر حمیدرضا صدر و بعد برای مرگ همه ادما گریه کردم. جدیدا خیلی محتوی مرگ ها میاد سراغم‌ و میترسم از این موضوع.. شام ماکارونی درست کردم یکی از همساده ها اومد گفت ماکارونی داشتن اگه زودتر میدونستن میاوردن برام درحالی که حتی اسم همدیگه رو نمیدونیم و کلا فقط به هم سلام میدیم. بعد اون هم یکی دیگه از بچه ها ماکارونی داشتن گفتن درست نکنم با همونا بخورم که قبول نکردم. یکی از بچه ها برای خودش دمنوش درست کرده بود برام اورد نبات هم انداخت توش. خیلی امروز انسان ها باهام مهربون بودن. باورش سخته.. ماکارونی ام رو درست کردم با بغض و اندوه ولی خیلی خیلی خیلی خوشمزه بود. انگار تازه دارم اشپزی یاد میگیرم. خیلی خوشمزه بود. فراتر از تصور.. و اخر هم اینکه فردا هشت صبح کلاس دارم و فقط خدای منان کاش کمکم کنه در این راستا....