سه شنبه
امروز صبح بعد مدت ها واقعا به سختی بیدار شدم. اگه نیاز به نمره های حضور و غیاب نداشتم نمیرفتم کلاس و میخوابیدم. مثل ترم های قبل. ترم پیش یه روز کلا کلاس هام رو نرفتم، خوابیدم و فیلم دیدم. حجم سرخوشی ام خیلی بالا بود الان دیگه نمیتونم اونقدر بیخیال باشم. ولی کلاس خوش گذشت بهم. تمرین حل کرد استاده و در کل خوب بود. روز هم به یه نحوی گذشت و شب جشن بود برای تولد امام رضا و این مناسبت ها. نمیخواستم برم ولی وقتی دیدم همه دارن میرن خودمو رسوندم اونجا. خیلی خوش گذشت و خوب بود و پذیرایی دادن و انتظار نداشتم اینقدر با برنامه پیش برن. بعد که برگشتم دوتا هم اتاقی هام کل انرژی ام رو گرفتن با کارای بچگانه شون. از حرف زدن درباره اونها میگذرم، من توی خوابگاه به اندازه بقیه سر و صدا و برو بیا ندارم، خیلی هم اهل بیرون رفتن و شلوغ بازی نیستم ولی نمیدونم چرا هر کی از در وارد میشه به این موضوعات اشاره میکنه. کمدم درسته به هم ریخته است ولی تمیزه. ظرفام تمیزه، لباسام تمیزه و کارهام رو انجام میدم ولی تو بوق و کرنا نیست و هربار یکی میاد یه چیزی میگه. بیشتر وقتم اگه کاری نداشته باشم توی تخت هستم چقدر مگه فضای شخصی دارم تو این خراب شده و هر باااار یکی یه چیزی میگه. امشب هیچی نگفتم الان پشیمونم جدی جواب ندادم و گذاشتم مزه بریزه. با اینکه روز بدی نبود ولی حرف های ادم ها رنجورم کردن.