وقتی بچه بودم شاید تا اوایل نوجوونی خیلی حاضر جواب بودم. مامانم اینقدر این موضوع رو شماتت کرد و هر روز از صبح تا شب این قضیه رو همش زد که از یه جایی به بعد از سرم افتاد. الان ولی ارزو میکنم، ارزومه، که همون ادم سابق بچه سال باشم که جواب میداد و بلد بود حرف بزنه. من نمیتونم توی این اتاق به کسی که دعواییه و جنگی رفتار میکنه بگم دهنش رو ببنده و عمدا وقتی خوابم سر و صدا نکنه. میدونم که جوابم هرچی باشه حتی اگه نخواد گوش بده خیلی نامحترمانه است و فقط خودم زیر سوال میرم. نمیتونم به تخت بالایی ام بگم ایدا داری تختت رو تمیز میکنی ولی آشغالات همه ریخت روی تخت من. نمیتونم به دوستشون که بیست چهاری اینجاست بگم ولوم صداشو بیاره پایین و اگه خیلی مرام داره دوستاشو ببره توی اتاق خودش. نمیتونم چون از دعوا و اینکه یکی بهم بپره میترسم. تو این اتاق، شیش نفر به جز من در آنِ واحد زندگی میکنن در حالی که روز اول سر نخواستن اتاق های شیش نفره دعوا بود و همه میخواستن اتاق چهار نفره باشن ولی الان توی اتاق چهار نفره ای که من هستم از در و دیوار ادم میریزه. اون سه تای دیگه رو امروز خیلی عصبانی شدم و حرفم رو بهشون زدم ولی تو اوج عصبانیت میدونستم میشه باهاشون حرف زد، میشه انتقاد کرد، میشه منطقی بود. پذیرفتن و قبول کردن خیلی زیاده روی میکنن. ولی اون سه تای دیگه رو نمیتونم چیزی بگم چون میترسم. خیلی بده که اینقدر واضح به ضعف خودم اگاهم و بیانش میکنم ولی هرچقدر خواستم مقابله کنم باهاش نتونستم. بی ادب و چاله میدونی ان و نمیتونم هیچی بگم. کاش همون هفته اول مهر اتاقم رو عوض کرده بودم وبا فکر کنکور دوباره نمیموندم و بعد سرپرستی نمیگفت اتاق ها ثبت شده و عید نمیشد و بعد عید نمیگفتم دیگه تموم شد بیخیال. از همون اول باید جدی و بی رحم میبودم و حرفم رو خیلی رک تر میزدم. من خیلی رک بودم ولی مودب بودن الکی بود. یه جوری امشب ته چاهم که حد نداره.