دکتر
نمیدونم شام مکه رفتن همسایه تا چه اندازه اهمیت داره. چون امشب من وقت دکتر داشتم و به شام نرسیدیم و چنان دعوا و جنجالی تو خونه راه افتاد اون سرش نا پیدا. از اول ارویبهشت واسه این دکتره نوبت گرفته بودم ولی از سق سیاهم برنامه شون افتاد امشب. مامان بابای ترسوم چون خیلی با این همسایه صمیمی ان، امشب که مراسمش نرفتن یه دور سکته کردن. اشتباه بزرگم اینه که عقلم رو میدم دست مامان بابام. باید تنها میرفتم دکتر اگه تا صبحم اونجا بودم هیچ اتفاقی نمیوفتاد و اونا به شام شون میرسیدن. من خیلی اشتباه میکنم که سر تا پای مامان بابام رو میشناسم ولی باز اعتماد میکنم. حالا عصر رفتن دیدن مکه ای عزیزشون. دیدارها هم تازه شده. منم از دیروز چهل و سه بار هشدار دادم که امشب نوبت دکتر دارم و خب انگار نه انگار. باید تنها میرفتم که بعد اومدنم از دکتر نشینم سه ساعت گریه کنم چون انگار همه بدبختی های عالم تقصیر منه. گریه و زاری کار منه. عادی شده که هر شب سر یه چیزی یکی بهم بپره و منم فقط گریه کنم..