بد
امروز رفته بودم بستنی فروشی. اونجا جوری بود که خرت و پرت های روی بستنی رو ادم خودش میریزه روش. من پشت سر یه خانومی بودم که داشت از سر صبر و حوصله از تک تک میوه ها و شکلات ها و چیزایی که اونجا گذاشته بودن میزاشت روی بستنی اش. قشنگ یکی یکی با حوصله برمیداشت میزاشت گوشه ظرفش. بعد فکر میکرد چی برداره، چقدر بریزه. منم خب منتظر بودم بره جلوتر که کارم رو بکنم. یه کم که رفت جلوتر، دستم رو دراز کردم انبر رو بردارم؛ بند مانتوم خورد توی یه گوشه بستنی اش. وای یعنی بدترین اتفاقی بود که میتونست رخ بده. در کسری از ثانیه منو اونجا گرفت که مانتوت تمیز بود یا نه؟ قشنگ این مدلی که یقه ام رو بگیره، گفت مانتوت رو کی شستی؟ گفتم از خونه اومدم مانتوم تمیزه😐 اینقدر وحشتناک برخورد کرد که جرات نکردم بگم اون گوشه بستنی ات رو بردار بنداز سطل آشغال اندازه یه قاشق میشه کلا. در جوابم گفت مگه میشه مانتوت تمیز باشه😐😐😐😐 میخواستم بگم بیا بستنی ات رو حساب میکنم اون تیکه ای که خراب شده رو هم برمیدارم میگم دوبرابرش رو بریزن. مانتوی منم بستنی ای شده.... اه. چرا تو لحظه های مهم زبونم قفل میکنه. بستنی ام رو گرفتم اوردم خونه و انداختم سطل اشغال. چون خیلی ناراحت شدم. اونم حق داشت، شاید باید حواسم رو بیشتر جمع میکردم.