این روزها تبدیل شدم به کاغذ خط خطی مامانم. هر حرفی، هر مسئله ای، هر تصویری، هر چیزی توی عالم امکان ختم میشه به خاطرات تلخ زندگیش. همه خاطرات مزخرف پنجاه سال زندگیش رو برام تعریف کرد. من براش حکم یه تیکه اهن رو دارم که هرچی میتونه خشمش رو از همه عالم سرش خالی میکنه. نمیتونه با بابام کنار بیاد میاد همه چی رو خالی میکنه رو من. نتونسته مادرشوهر و خواهر شوهر و کی و کی رو ببخشه خالی میکنه رو من. هیچ سرگرمی ای نداره خالی میکنه رو من. نه تلویزیون نگاه میکنه نه گوشی نه هیچی فقط میخواد غلام حلقه به گوشش که من باشم ببرمش بیرون. بیرون هم فقط توی فکر دیگرانه. جایی که حالش خوب باشه خانواده خودش رو به خاطر میاره جایی که بد باشه خانواده شوهرش. نمیدونم واقعا چرا خودش برای خودش کاری نمیکنه. انتظار داره من نجاتش بدم. با هیچ چیز هم مطلقا حواسش پرت نمیشه. امشب دیگه داشتم از غم غروب جمعه دیوونه میشدم گفتم بعد اقامه نماز اماده بشه بریم شیرینی فروشی. هنوز حرفم توی دهنم بود همسایه در زد نیم ساعت جلوی در تف داد و رفت و مامانم هم که چایی عصرش رو نخورده بود سراسیمه خودشو به قوری رسوند و فقط نشست به چایی خوردن. باز هم وسط چایی خوردن شروع کرد خاطرات زجرآورش رو به خوردم داد که خدایی نکرده ندونسته از دنیا نرم. از نطر وسواس فکری و هم زدن تلخی ها همه چیز رو از مامانم به ارث بردم. الان قشنگ میدونم چرا خودم مغز خودمو خراش میدم چون یکی عین مامانم منو بزرگ کرده....